|
این وبلاگ هک شد
|
نوشته شده توسط
اردلان
در تاریخ
یکشنبه 1385/10/17 و ساعت
13:22 کور شده ام
نشسته ام روی صندلی....رو به پنجره،
بیرون پر از تاریکی ست، حتی از پنجره هم نمی شود بیرون را تماشا کرد!!! چراغ را خاموش می کنم، می روم بیرون، عینک می زنم.... اما نه، مثل اینکه فقط داخل خانه روشن است!!! -بر می گردم- می خوابم....بیدار می شوم، باز هم همان کارها! اما نه، انگار مشکل از من است!!! -آه، بهتر است بخوابم!!!!!!!!- -اردلان، ناراحت از کور شدن- -ایروان،گایدار ۷-
نوشته شده توسط
اردلان
در تاریخ
جمعه 1385/10/08 و ساعت
22:45
در ذهنم که مثل اتاقم تاریک بود تصویرش را می کشیدم.
بعد از چند سال نقاشی کشیدن او را دیدم!!! خواب نبودم...حتم دارم. در اتاق تاریک من در گوشه ای نشسته بود. از ترس اینکه خیال نباشد و مبادا محو شود چراغ را روشن نکردم....حتی نفس هم نکشیدم! آنقدر نفس نکشیدم تا...! مهم نیست مردنم، مهم این است که نقاشی من واقعی بود!!! -اردلان،خوشحال از نقاشی کردن- -ایروان،گایدار ۷-
نوشته شده توسط
اردلان
در تاریخ
پنجشنبه 1385/09/09 و ساعت
13:40
ساعت مرتب کار می کند...صدای تیک تاکش می آید.
کودک ۳۰ ساله که یک پا دارد را با "ته اسلحه" می کشند...چه انتظاری از مادر پیر داری؟ بدون هیچ حرکتی با دیدن مغز کودکش می میرد! اما چرا؟؟؟....آخر کودک فقط می خندید!!! آه لعنت به شما!!! -دیگر صدای تیک تاک ساعت را نمی شنوم!!!- -گایدار ۷....۲۸ اکتبر ۲۰۰۶-
نوشته شده توسط
اردلان
در تاریخ
شنبه 1385/08/06 و ساعت
23:1 |
Designed By
Ardalan
|
This Template Designed By
Gmail:l3ezan.l3erim.1989@gmail.com