کور شده ام
بیرون پر از تاریکی ست،
حتی از پنجره هم نمی شود بیرون را تماشا کرد!!!
چراغ را خاموش می کنم، می روم بیرون، عینک می زنم....
اما نه، مثل اینکه فقط داخل خانه روشن است!!!
-بر می گردم-
می خوابم....بیدار می شوم،
باز هم همان کارها!
اما نه، انگار مشکل از من است!!!
-آه، بهتر است بخوابم!!!!!!!!-
-اردلان، ناراحت از کور شدن-
-ایروان،گایدار ۷-
بعد از چند سال نقاشی کشیدن او را دیدم!!!
خواب نبودم...حتم دارم. در اتاق تاریک من در گوشه ای نشسته بود.
از ترس اینکه خیال نباشد و مبادا محو شود چراغ را روشن نکردم....حتی نفس هم نکشیدم!
آنقدر نفس نکشیدم تا...!
مهم نیست مردنم، مهم این است که نقاشی من واقعی بود!!!
-اردلان،خوشحال از نقاشی کردن-
-ایروان،گایدار ۷-
کودک ۳۰ ساله که یک پا دارد را با "ته اسلحه" می کشند...چه انتظاری از مادر پیر داری؟
بدون هیچ حرکتی با دیدن مغز کودکش می میرد!
اما چرا؟؟؟....آخر کودک فقط می خندید!!!
آه لعنت به شما!!!
-دیگر صدای تیک تاک ساعت را نمی شنوم!!!-
-گایدار ۷....۲۸ اکتبر ۲۰۰۶-
از دلتنگی من
ساعت روی دستم هم دلتنگ و گیج شده
و مدام عقربه ها به دور خود می چرخند و
می گویند
"که چه اندازه دلتنگی من بزرگ و طولانیست"
- اردلان در اوج دلتنگی -
