اینم یکی دو تا از چیزهایی که مردم بهشون میگن قشنگ !!
ظاهرشون همه رو گول میزنه . اینطور نیست ؟؟
اما من رو نه . چون من اینارو ایطوری میبینم .




حالا که شکل واقعیشون رو دیدین بازم به نظرتون خوشگلن ؟؟
همه یک چنین باطنی دارند . ظاهر ... ظاهر ... ظاهر
به ظاهر نگریم بلکه به باطن افراد بنگریم .
اردلان
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/20ساعت 21:5  توسط اردلان
|
بعد از چندین روز دارم آپ می کنم...
این پست رو یه دختر گل به نام سپیده تو نظرات داده بود و من هم طبق قولم اون رو تو وبلاگمون گذاشتم...
"دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد..."
اردلان
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/06/17ساعت 20:12  توسط اردلان
|
: با عرض پوزش از در دسترس نبودن سایت در 4 روز گذشته به اطلاع وبلاگ نویسان می رسانیم
در جهت ارتقای سرور ها و ارائه خدمات بهتر ، تمامی قالب های پرشین یاهو به پرشین وبلاگ در آدرس زیر منتقل شده است
www.PersianWeblog.com
لذا از همه دوستان خواهشم میکنیم کد قالب خود را از سایت مذکور دوباره دریافت کنند
قالب های سرویس بلاگفا ، بلاگ اسکای ، میهن بلاگ و پارسی بلاگ و بلاگر نیز بزودی اضافه خواهد شد
در صورت تمایل این خبر را در وبلاگتان منتشر کنید تا دیگر دوستانتان نیز قالب خود را تغییر دهند
در ضمن بزودی مسابقه بزرگ طراحی قالب توسط پرشین وبلاگ اجرا میشود ! آماده باشید
با تشکر از توجه شما - مدیر سایت
+ نوشته شده در جمعه
1384/06/11ساعت 20:24  توسط اردلان
|
در اتاقی که به اندازه ی تنهاییست دل من که به اندازه ی یک عشق است.
اردلان
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/06/09ساعت 16:33  توسط اردلان
|
نگو بار گران بودیم و رفتیم...نگو نامهربان بودیم و رفتیم...بگو با دیگران بد بودیم و رفتیم....
اردلان
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/06/08ساعت 22:21  توسط اردلان
|
يه داستان واقعي ولي غم انگيز.من به جاي شخصيت هاي آن از اسمه خودم ولي اسمه شخصيت دخترش همونه استفاده کردم.
توي شهر اصفهان دختري زندگي مي كنه به نام ستاره. يه روزي شعر مي گفته. كه اگه كسي مجله هاي 2 سال قبل را داشته باشه. شايد اونا رو خونده باشه. پر از عشق و اميد.. ستاره خانم فقط 18 سال داشت كه توي چت با پسري آشنا شد. پسري 20 ساله به نام اردلان. چند وقتي با هم چت مي كردند تا بيشتر با هم آشنا بشن. بعد يه روزي قرار گذاشتن همديگرو ببينن...بله ديدن. شايد خيلي عجيب باشه. اما از هم خوششون اومد. دوستيشون شروع كرد به ريشه كردن تا اينكه شد يه عشق واقعي. ستاره كه تا بحال نتونسته بود عشق رو به اين خوبي درك كنه. ديگه كاملا عاشق شده بود شايد طوري كه حتي اونو از پدر و مادر خودش بيشتر دوست داشت. اونا زندگيشون شده بود با هم بودن. با عشق هم زندگي كردن. ستاره رو ديگه از اين شادتر نميشد ديد. روزايي كه مدرسه ميرفت مي دونست اگه زنگ مدرسه بخوره يكي پشت دره كه هميشه با يه شاخه گل مياد ديدنش. شاخه گل رو از اون مي گرفت و با هم مي رفتن بيرون. ديگه از زندگي هيچ چيز نمي خواست. فقط وقتي مي خوابيد به ياد فردا بود كه بازم اردلان رو ببينه. عشق اونها به حدي رسيد كه ديگه هيچ كي نتونست اونها رو از هم جدا كنه وهمين باعث شد كه خانواده اردلان و ستاره با هم آشنا بشن و ديگه كسي نمي گفت كه چرا اين 2 تا با همن. تنها چيزي كه اونها رو از هم جدا مي كرد تاريكي شب بود. روزها گذشت. يه روز از روزاي خدا اردلان تصميم گرفت بره مسافرت شمال و بدرقه اردلان گريه هاي ستاره بود. تا اينكه دوباره برگرده... يك هفته. اما اين يك هفته براي ستاره به اندازه يه دنيا بود. اما اردلان رفت وتنها كار انتظار بود. بالاخره يك هفته تموم شد و اردلان داشت بر مي گشت خونه. ستاره منتظر زنگ تلفنش بود كه بره ببينتش. ناگهان تلفن زنگ زد. ستاره بي اختيار به سمت تلفن رفت. تو دلش يه شور عجيبي مي زد. نه اردلان نبود.مامان اردلان بود .اما چرا اينجوري. مامانش داشت گريه مي كرد اما چرا؟ ستاره ديگه طاقت نداشت.پرسيد. ولي كاش نپرسيده بود. گوشي تلفن از دستش افتاد...تكون نمي خورد. انگار كه برق گرفته باشتش. بله. متاسفانه اردلان توي جاده شمال توي برگشت از اين جاده تصادف كرده بود و دچار ضربه مغزي شده بود...... و توي بيمارستان در حالت كما بود. مامان باباي ستاره اونو بردن بيمارستان. اما ستاره هنوز توي اين دنيا نبود. انگار كه اون ضربه مغزي شده بود. رفت توي اتاق اردلان. يه نگاه به اردلان كرد كه عين يه فرشته خوابيده بود يه نگاه به تك گل سرخي كه اونجا بود. به ياد خاطراتش افتاد. ياد همون گل سرخ كه روزي اردلان اونو به ستاره هديه مي داد. به ياد اون روزايي كه كنار سي و سه پل ستاره شعري براي اردلان مي خوند....
حالا ستاره 20 سالشه. هيچ وقت نتونسته بود خاطره اردلان رو از ياد ببره. ستاره اون دختر شاد وسر حال كه هميشه شعرايي مي گفت كه طراوتش باعث شادي همه مي شد حالا بازم شعر مي گه ولي شعري غمگين و ديگه هيچ وقت اين شعرا رو جايي نمي فرسته وبه هيچ كي نمي ده و ميگه اين شعرا بايد جايي برن كه اردلان رفت...
اردلان
+ نوشته شده در شنبه
1384/06/05ساعت 22:10  توسط اردلان
|
مرگ از زندگی پرسید چه چیز در من است من را تلخ تو را شیرین جلوه می کند؟...
زندگی لبخندی زد و گفت حقیقتی که در توست و دروغی که در من است...
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/06/01ساعت 8:42  توسط اردلان
|