تبليغاتX
هزیان در بیداری

هزیان در بیداری

دیگه همه چیز تموم شد....3 نکته برای موفقیت

سلام بچه ها....من می خوام این پست رو به یاد استاد عزیزم آقای کاظم زاده بنویسم...خدا نصیب همه بکنه که چنین استادی داشته باشه...نصیب من و برادرم خشایار که وبلاگ تفاله رو داره کرد و خیلی هم سود بردیم...
 
۳ تا نکته برای موفقیت در زندگی:::
۱)همیشه کاری کن که قاشق چنگال در آرزوی تو باشن نه تو در ارزوی اونا.
۲)همیشه کاری کن که رختخواب در آرزوی تو باشه نه تو در آرزوی اون.
۳)هر کسی بهت گفت دوستت دارم بهش بخند....
 
کاش من عمل کرده بودم...اگه عمل کرده بودم الآن وضعم این نبود...خیلی بهتر بودم...
من به خاطر سومی بیشتر بدبخت شدم...
شما به خاطر کدوم؟؟؟...برام بنویسید چون خوشحال می شم نظراتتون رو بدونم عزیزان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/28ساعت 14:59  توسط اردلان   | 

سلام...من اين متن رو از وبلاگ "شبشيدها" گرفتم...لينکش هم تو پيوندها هست...
برای اولین بار می خوام ۲ کار رو بکنم  تو بلاگمون...
۱)در ۲ روز دو پست        ۲)خواهش و التماس واقعي براي نظر دادن...به خدا خيلي برام مهمه...خواهشاً نظر بديد عزيزان
دیروز سوم پسر یکی از آشناهای بابام بود . یه پسر جوون ۲۳ ساله که همه امید پدر و مادرش بود . آقا و متین و درسخون . سر یه مسئله ای با پسر عموش کورس میذارن و ... یه تصادف وحشتناک که منجر به درآمدن شیشه جلوی ماشین و پرت شدن اون به بیرون و در جا مردن شد... چند وقت پیش هم یه تصادف توی یکی از جاده ها منجر به فوت یکی از اقوام دور شد که برای ثبت نام رفته بود به اون شهرستان . تو رو خدا با احتیاط رانندگی کنید . کل کل نکنید تو رانندگی . یه لحظه دهن کجی به کسی که باهاتون کل انداخته نمی ارزه به بدبختی بعدش. تیرماه امسال یه مسابقه اینترنتی برگزار شد که هیچوقت نتیجه ای ازش جایی منتشر نشد. منم یه مطلب براش فرستادم که چون بی ربط به مطلب امروزم نیست اینجا مینویسمش . اصلا مطلب شادی نیست و ربطی هم به حال و احوال من نداره . اگر کسی اعصابش رو نداره نخونه تو رو خدا من حوصله دپرس کردن بقیه و فحش خوردن ندارم والله ... من حالم خوبه و مشکلی ندارم ... ببخشید اگر ناراحت میشید ...

نامه ای به خانواده ام ...

داره تو ذهنش همه اون چیزایی که میخواد بنویسه برای خونواده اش رو مرتب میکنه . خوب بهتره از لحظه قبل از تصادف شروع کنه . آره چون قبلش رو که خودشون میدونن. میدونن که با دوستش و چند نفر دیگه رفته بوده برای دیدن خوابگاهش تو شهرستان . میدونن که قرار بوده ساعت 3 و نیم راه بیوفتن و 8 شب برسن . 
مادرم ... پدرم ... خواهرکم ...
سلام . دارم از اینجا براتون نامه مینویسم . راحتم و زلال . نه نگران نباشید . همه چیز رو به راهه . فقط نگران دلتنگیهای شمام . بذارین براتون بگم چی شد. میدونم که میخواین از زبونم بشنوین اما ...مینی بوس که راه افتاد با مریم شروع کردیم از شرایط خوابگاه و اتاقاش و اینا حرف زدن ...هنوز یه ساعتی نگذشته بود که دیدیم مینی بوس با شدت از مسیر خودش منحرف شد .با یه صدای وحشتناک وایستاد. همه جیغ کشیدیم و بعدشم سکوت . بلند شدم دیدم که مریم کنار دستمه و سر و کله اش خون خالیه . اومدم جیغ بزنم که چشمم به خودم افتاد . سرم بین سقف مینی بوس و صندلی مونده بود . پس من الان کی هستم ؟پس اونی که اونجاس کیه؟  ... به بیرون مینی بوس نگاهی انداختم . وای چی میدیدم . مینی بوس برای سبقت گرفتن از یه تراکتور همینجوری اومده بود تو خط مقابل که رفته بود زیر اون کامیونه . صدای ناله الهه رو شنیدم . رفتم بالای سرش . خدایا  زنده بود . هی هوار زدم . هی داد کشیدم . کسی نشنید . هی آدما جمع میشدن و همشونم دودستی تو سرشون میزدن . هلی کوپتر رسید . اونایی که زنده بودن رو بردن  و ماها رو با احتیاط از لای تکه های آهن و صندلیا بیرون کشیدن و آوردن بهشت زهرا . وای اونور شیشه چه خبر بود . ای داد . 2-3 نفر رو که میشستن پرده ها رو کشیدن .آخه طفلکیا بدجوری آش و لاش بودن . نوبت من که شد چشمم دنبال شماها بود. همش میخواستم بگم که غصه نخورین. به خدا خوبم ... راحتم ... آزادم ... زلالم . اما مادرم شما رو که دیدم چه حالی شدم . خواهرکم چرا اینقدر خودت رو زدی. من که داشتم باهاتون حرف میزدم . صدام رو نگین که نشنیدین . بعدشم که بستنم تو اون کفن سفید و آوردنم بیرون . نماز رو که خوندین و اومدین کنارم دیدم که بابا ماته. دیدم که مامانم پیر شد . دیدم که زمانه سنگ شد. زمانه قول بده هوای مامان و بابا رو داشته باشی . من خواهر یزرگتم حرفامو گوش کن . با آمبولانس که بردینم تو حیاط خونمون همه خونه رو خوب نگاه کردم . اتاقم رو ... گلدون کوچولوی یاسم رو ... عکس دسته جمعی اون سفر شمالمون رو ... میشنیدم که چی کار میکردین . خاله جون و راحله ... عموها ی مهربونم ...همه و همه ... بسه ... ببینین ایناهاشم ... خوبم ...زلالم ...شیش تا ماشین گل زدین .... اون خنچه عقد من بود؟ اینا رو کی درست کرده بود؟ سرم نقل پاشیدن . سه تا ماشین گل زده از جلو و سه تا ماشین پشت آمبولانس ... لی لی لی لی کردین ..بردینم به زادگاه بابا ... اونجایی که هر پنجشنبه جمعه با هم میرفتیم ... تو قبر که گذاشتینم چشمم به بابا افتاد ...داد زدم بابا جونم منو نگاه کن ... چرا به خاک ماتت برده ؟ من اینجام کنارت من دنیای توام ... یادته میگفتی تو و خواهر و مادرت همه چیز منین ... پس چرا حالا دنیات رو نمیبینی ؟ چرا با خودت اینجور میکنی ؟ تو باید برای زمانه سالم بمونی و مثل همیشه بابای خوبش باشی ... اومدین تا برای آخرین بار دنیاتون رو ببینین ... مادرم از حال رفتی... خواهرم تشنج کردی... پدرم مات زدی ... از دیروز که رفتین و همش اسم منو صدا میکنین تو این فکر بودم که خبر سلامتیم رو بهتون بدم . بگم که سالمم و راحت . بگم که نگران من نباشین . من زلالم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21ساعت 17:35  توسط اردلان   | 

راز

بعد از ۱۵ روز دارم پست جدید می نویسم...خیلی خسته شده بودم به خدا... 
"رازت رو به کسي بگو که اطمينان داري اون طرف مشکل کسي رو بهت نگفته"
چون....
                                                               
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 21:17  توسط اردلان   | 

این آخرین پستم نیست اما فعلاَ دیگه نمی تونم در خدمتتون باشم...

سلام به همتون...یعنی بهتر بگم همه ی سروران و دوستان گلم...
حالتون خوبه؟...چه کارا می کنید...؟...من مثل اون وبلاگ نویسا نیستم که همش بگم نظر بدید...آخه می دونم که نظر دادن حوصله می خواد...
ببینید من امسال سال سوم دبیرستان هستم و همون طور که می دونید امتحان ها نهایی هستن...و در کنکور دارای ضریب ۲ در درسهای عمومی هستند...
والا منم مثل شما گیج شدم...هر سال یه قانون...اما این قانون یه خوبی داره و اون اینه که حداقل زحمات این ۳ سال و مخصوصاْ سال سوم هدر نمی ره...
من خودم هم باورم نمی شه که امسال بخوام دیپلم بگیرم...آخه وقتی یادم میاد که می خواستم برای اولین بار به کودکستان برم و نمی رفتم تا دختر عموم که ۱ سال از خودم کوچیکتره باهام امد...
الآن از اون موقع ۱۲ یا ۱۳ سال حدوداْ می گذره...وقتی فکر می کنی می بینی که عمر خیلی زود می گذره...اما اگه از پدر یا مادرتون که دارای مشغله ی فکری هستند واقعاْ بپرسید بهتون می گن قدر تک تک لحظات زندگیتون رو بدونید چون وقتی به سن ما برسید هر ثانیه متل یک ساله...حرفشون هم به طور کامل درسته...
من تو دوران تحصیلم دانش آموز نسبتاْ خوبی بودم و هیچ وقت راستش رو بخوایید از درس بدم نیومد...
البته اینم می دونید که درس و علم شاید پول بیاره تا حدودی اما اصلاْ شعور نمیاره ها!!!
آره می گفتم...
من از وقتی که وبلاگمون رو درست کردم دوستان بسیار زیادی پیدا کردم که بعضی هاشون رو در قسمت دوستان پسر میهن پرست نوشتم...
ازتون می خام که به وبلاگهای"""تفاله و ایستگاه متروک""" حتماْ سر بزنید نه به خاطر اینکه صاحبشون برادر و پسرعمومن...به خاطر اینکه واقعاْ زیبا هستن...برادرم دانشجوی معماریه در ارمنستان(سومین معماری دنیا)...پسر عموم هم دانشجوی رایانه...اما خداوکیلی آخره رایانست...اگه خواستید "آی دی ش" رو بهتون می دم...اما اگه اون هم بخواد...برادرم هم همینطور....
این رو نگفتم که کلاس بزارم اما می خواستم توجهتون رو جلب کنم...
بریم سر بحث خودمون...
من از وقتی وبلاگ دار شدم خیلی چیزا رو یاد گرفتم...یاد گرفتم که آدم نباید حتماْ حضوری با یکی حرف بزنه تا با هم دوست باشن...در این دنیای مجازی خیلی دوست پیدا کردن راحت تره...
هیچ وقت نذارید دوستیتون به هم بخوره...به دلایل مختلف که من یکیشون رو میگم...
اونم اینه که دوستی به مدرسه و دانشگاه و... محدود نیست...دوستتون ممکنه بشه کاره ی یه مملکت و بتونه به شما کمک کنه در خیلی از مواقع...
البته من خیلی عقده ای هستم...با همه خوبم اما وقتی بد بشم دیگه هیچ وقت خوب نمی شم...
من و شما شاید نتونیم به طور شخصی مبارزه کنیم...اما با درس خوندنمون یه جواب محکم بهشون می دیم...
به خدا این....(ولش کن نمی گم چون خیلی هاتون حرفم رو قبول ندارید...یعنی۹۹/۹۹۹۹۹٪)
خوب دیگه حرفی ندارم بگم به جز اینکه همتون رو می بوسم و براتون آرزوی کامیابی می کنم...
ازتون خواهش می کنم که تا جایی که می تونید درس رو در درجه ی اول قرار بدید...
هر کس کاری با من داشت به ایمیل یا جیمیلم که پایین صفحه هست بزنه...خوشحال می شم...
...با اجازه ی سروران گرامی...
                                                                """خداحافظ""" 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/04ساعت 22:50  توسط اردلان   |