تبليغاتX
هزیان در بیداری

هزیان در بیداری

زمستان و بهار

                                             ....زمستان....بهار....

دی...بهمن...اسفند!!!....................فروردین...اردیبهشت...خرداد!!!

بهمن...آری آن هم یک ماه بود...اما نه بهمن یک قرن بود...

بهمن نگذاشت حتی نمازش را بخواند...شاید هم گذاشت...

حتی نگذاشت صدای شعرم را بشنود و جوابم را دهد...شاید هم گذاشت و داد...

شاید نمی دانست محرم است..."محرمی که".....شاید هم می دانست....

شاید نمی دانست آخرین نگاهش را به نوه اش کرده...شاید هم می دانست...

آری قرنی به نام بهمن گذشت...اما خاطراتش نرفت!

بهار آمد....اما برای چند روز...گفت می خواهد برود و اگر شد دیگر نیاید....

بهار را نقاشی می کنم و به دیوار می زنم....

چرا؟؟؟....مگر دیوانه ام؟؟؟....آره من دیوانه ام....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 12:25  توسط اردلان   |