باز هم من روایت می کنم
....
شب...تاریک...ستمگر و مهربان...
مرد به خواب رفته و به خود می اندیشد....خودی که از آن خودش نیست....
زن فرزندش را می خنداند تا دردهایش التیام بخشد...حتی برای چند ثانیه....
فرزند کنار مادر نشسته....و این خود افتخاری ست برایش....
...........................
من؟؟؟....من به فصل گذشته می نگرم...به "بهار"....
به بهاری که تا دیروز گمش کرده بودم....اما امروز روز دیگری ست....
اگر نمی آمد دیگر مداد رنگی نمی خواستم....
اما!!!!!!!!!....حالا می خواهم...
چرا؟؟؟
-اردلان در پی جواب "چرا هایش"-
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/04/19ساعت 22:46  توسط اردلان
|
من روایت می کنم اکنون....من که نامم ... ست
هوا گرم و کولر خراب....بوی سیگار می آید...خانه انگار خانه نیست...
مرد با ورقه هایش ور می رود تا آنها را به زبان آورد و وادارشان کند که کمکش کنند...
پسر روی مبل...به چه می اندیشد؟؟؟...حتماْ به آینده یا حال یا گذشته...
دختر با موهایش ور میرود و به خود می نازد...
زن مثل معمول سرگرم...
مرد سیگار در دست دارد....اما چرا؟؟؟
؟؟؟چرا بوی سیگار نمی آید؟؟؟
-اردلان.حیرت زده-
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/07ساعت 14:14  توسط اردلان
|