در ذهنم که مثل اتاقم تاریک بود تصویرش را می کشیدم.
بعد از چند سال نقاشی کشیدن او را دیدم!!!
خواب نبودم...حتم دارم. در اتاق تاریک من در گوشه ای نشسته بود.
از ترس اینکه خیال نباشد و مبادا محو شود چراغ را روشن نکردم....حتی نفس هم نکشیدم!
آنقدر نفس نکشیدم تا...!
مهم نیست مردنم، مهم این است که نقاشی من واقعی بود!!!
-اردلان،خوشحال از نقاشی کردن-
-ایروان،گایدار ۷-
